تبليغاتX
و جهان حاکمی دارد خدا نام...
و جهان حاکمی دارد خدا نام...



....

گاه برای ساختن باید ویران کرد.

گاه برای داشتن باید گذشت.

و گاه در اوج تمنا باید نخواست...

سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط سپیده |

در خاطر منی...

در خاطر منی              با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی رفتی و یاد گذشته مرد؟

پنداشتی که یاد تو خاموش می شود؟

و آن عشق پایدار فراموش می شود؟

نه ای امید من!               دیوانه ی تو ام...

افسونگه منی...                 هرجا و هر زمان...            در خاطر منی...

جمعه یازدهم مرداد 1387 توسط سپیده |

یاد خدا....

اگه یه وقت دلت گرفت گریه کن

اگه یه وقت شکست صبر کن

اگه یه وقت اسیر شد دعا کن

اگه یه وقت خواسته شد یاد خدا کن...

 

پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط سپیده |

زندگی

زندگی را را قدر بدان

                      حرمتش نگه دار

                                       هیچ چیز ملکوتی تر و مقدس تر از ان نیست...

پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط سپیده |

وداع

پل..آب..تو..عصر کنار رود خانه / یک جفت اردک..من..غروبی عاشقانه / آنجا کنار ایستگاه..هنگام رفتن / آن دم که دل با اشک می سازد ترانه / می بوسمت وقت وداع اما به ناچار / با نیشخندی تلخ و بغضی کودکانه / وقتی شتابان می روی..جا مانده ام من / تنهای تنها در سکوتی بی کرانه / بعد ار تو تنها گریه می آید سراغم / آن دم که می پوسد دلم در کنج خانه / چشمی به راه خواهم نهاد و چشم دیگر / سیراب خون و گریه های بی بهانه / تا آنکه باز آیی و بوسم مقدمت را / با اشک شوق و خنده های کودکانه.....  

                             (پیروز حاجیان)

                                                                   

جمعه بیست و هشتم تیر 1387 توسط سپیده |

جوانی

بزرگی را گفتم که زندگی چند بخش است؟

گفت: دو بخش... کودکی و پیری.

گفتم: پس جوانی چه شد؟

گفت: با بی وفایی ساخت و با عاشقی سوخت و با جدایی مرد...

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط سپیده |

غرور..دروغ..عشق..

ای کاش خدا سه چیز را نمی آفرید:

غرور و دروغ و عشق را.... تا آدم ها از روی غرور به دروغ دم از عشق نمی زدند.

 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط سپیده |

اعتراض...

من امشب باز امشب گرمیه دستاتو کم دارم...

من از عاشق شدن با دلهره با ترس بیزارم...

دلم می گیره وقتی تو می گی لایق نبودم من...

می گی دنیای من تنها شده تنها سفر کردن...

همیشه فاصله تلخه ولی امید همیشه باقی ست... 

نگو اسون خدا حافظ تحمل کن یه راهی است...

یه راهی که تو اون شاید پناه تازه ای باشه...

فقط باور کن امشب میشه بی خورشید فردا شه...

من امشب باز امشب با تو از عاشق شدن میگم...

من از اغاز تا پایان جنگ تن به تن می گم...

تو هم فردا به احساس غم و دلتنگی عادت کن...

اگه سخته نمی تونی. بگو راحت شکایت کن... 

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط سپیده |



اگر فردا زراه نمی آمد
من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

سلام....اسمم سپیده ست....18سالمه و دانشجو.


RSS 2.0

Design By Parstheme